|
...رویای روی تپه خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی
| ||
|
پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی ازالماس و خشتی ازطلا پایه های برجش ازعاج بلور برسرتختی نشسته باغرور ماه,برق کوچکی ازتاج او اطلس پیراهن او,آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعدوبرق شب طنین خنده اش سیل وطوفان نعره ی طوفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیغ و خنجراوماهتاب پیش ازاینها خاطرم دلگیربود ازخدا درذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بودوخشمگین خانه اش درآسمان دور از زمین بود امادر میان مانبود مهربان و ساده و زیبا نبود دردل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هرچه می پرسیدم ازخود,ازخدا از زمین از آسمان از ابرها زود می گفتند:این کارخداست پرس وجو از کاراو کاری خطاست هرچه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است تاببندی چشم کورت می کند تاشدی نزدیک دورت می کند کج گشودی دست سنگت می کند کج نهادی پای لنگت می کند باهمین قصه دلم مشغول بود خواب هایم خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم دردهان شعله های سرکشم دردهان اژدهایی خشمگین برسرم باران گرزآتشین محومی شد نعره هایم بی صدا درطنین خنده ی خشم خدا نیت من درنماز و در دعا ترس بودو وحشت از خشم خدا هرچه می کردم همه ازترس بود مثل ازبرکردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تاکه یک شب دست دردست پدر راه افتادم به قصدیک سفر درمیان راه دریک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زودپرسیدم:پدر اینجاکجاست؟ گفت: اینجاخانه ی خوب خداست! گفت :اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند باوضویی دست و رویی تازه کرد بادل خود گفتگویی تازه کرد گفتمش :پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ اینجا درزمین؟ گفت آری خانه ی او بی ریاست فرش هایش ازگلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری دردل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور ونشانش روشنی قهر او ازآتشی شیرین تر است مثل قهرمهربان مادر است دوستی را دوست معنی می دهد قهرهم بادوست معنی می دهد هیچ کس بادشمن خودقهر نیست قهری او هم نشان دوستی است تازه فهمیدم خدایم این است این خدای مهربان و آشناست دوستی ازمن به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر آن خدای پیش ازاین رابادبرد نام اوراهم دلم ازیاد برد آن خدامثل خیال و خواب بود چون حبابی روی نقش آب بود می توانم بعد ازاین بااین خدا دوست باشم,دوست,پاک و بی ریا می توان بااین خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش بازکرد می توان درباره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت بادوقطره صدهزاران راز گفت می توان بااوصمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان تصنیفی ازپرواز خواند باالفبای سکوت آواز خواند می توان مثل علف ها حرف زد بازبانی بی الفبا حرف زد می توان درباره هرچیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت [ شنبه ششم فروردین 1390 ] [ 23:50 ] [ شيما ]
حالم خوش است اما همیشه در این فکرم چرا آدم های زندگی ٍ من همه با هم می آیند و همه با هم می روند! این میشود که تنهایی هایم سهمگین تر از آنی هستند که انتظارش را دارم... [ شنبه ششم فروردین 1390 ] [ 23:42 ] [ شيما ]
اري... اين اغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست [ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 23:39 ] [ شيما ]
باز آی که تا به خود نیازم بینی .......... بیداری شبهای درازم بینی نی می غلطم که خود فراغ تو مرا .......... کی زنده رها کند که بازم بینی . هر روز دلم در غم تو زار تر است .......... وز من دل بی رحم تو بیزار تر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا .......... حقا که غمت از تو وفا دار تر است . خود ممکن آن نیست که بر دارم دل .......... آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل .......... دل را چه کنم بهر چه می دارم دل . در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است .......... هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است از درد تو هیچ روی درمانم نیست .......... در مان که کند مرا که دردم هیچ است . من بودم و دوش آن بت بنده نواز .......... از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید .......... شب را چه گنه حدیث ما بود دراز . دل تنگم و دیدار تو درمان من است .......... بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی .......... آنچه از غم هجران تو بر جان من است . ای نور دل و دیده و جانم چونی .......... ای آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس .......... تو بی رخ زرد من ندانم چونی . افغان کردم بر آن فغانم می سوخت.......... خاموش کردم چو خاموشانم می سوخت از جمله کران ها برون کرد مرا .......... رفتم به میان و در میانم می سوخت . من درد تو را ز دست آسان ندهم .......... دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم .......... کان درد به صد هزار درمان ندهم [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:51 ] [ شيما ]
پشت شیشه های مات
کم کم روشنایی سرک می کشد و من با بی قراری هایم آرام می گیرم. چشمهایم خود را به خواب دعوت می کنند آرام خود را به سردی بسترم می سپارم. تنهای تنها و هیچ آغوشی خلوت آغوشم را مهمان نمی شود! به هر سو که می غلطم بستر پر از خالی ام کنارم آرمیده است. روشنایی همچنان پشت شیشه ها نشسته است تا من کابوسهای شبانه ام را به بسترم بسپارم و برخیزم. به گرمی رنگها پناه می برم. به قلم التماس می کنم تا پنجره قلبم را بگشاید می خواهم برهوت قلبم را آبیاری کنم. هوایی نیست! پناهی نیست! پشتم تکیه به هوای خالی پنجره هاست! رنج می برم از این همه نا امیدی درد می کشم از این همه نامهربانی خالی از مهرانی یک نوازشم تنهاتر از تنها!!! [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:45 ] [ شيما ]
در حالي كه انسانها در جستجو هستند، حقيقت خفته است و كساني آن را پيدا خواهند كرد كه حتي هنگامي كه مسيرشان با خس و خاشاك تناقضات مسدود شده است، از ادامه راه باز نايستند. [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:43 ] [ شيما ]
با من، سخن از درد مگو
سخن از غیبت طولانی یک مرد مگو با من از فاصله ها حرف نزن از غم پنجره ها حرف نزن با من اینجا منشین، می ترسم کوه برف است دلم، می لرزم تا ابد پنجره ها با من و تو بیدارند همه خاطره ها با نفس زرد دلم بیمارند
[ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:43 ] [ شيما ]
یه صفحه ی دیگه از تقویم عمرمون ورق خورد امسال هم گذشت با همه بدیا و خوبیاش امسال دلم خونه تکونی نداشت چون از کسی کینه به دل نداشتم از وقتی این جمله رو شنیدنم از کسی ناراحت نشدم یا اگه هم ناراحت شدم فقط واسه چند لحظه بوده ... این جمله ... «به خلق خدا به دیده ی احسان نگاه کن شاید یکی از اولیاءالله باشد» [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:34 ] [ شيما ]
سلام امیدوارم همتون خوب باشین این روزا همه مشغولن و سرشون گرمه هر کیو دیدم خوشحاله و خبرای خوبی شنیده... خوش به حالشون،چه دلشون خوشه خدایا پس من چی ؟؟؟؟؟؟ سخته تو سکوت و تاریکی شب به یه نقطه خیره بشی و دونه دونه ی اشکاتو بشماری کی تا حالا دونه های اشکشو شمرده ؟؟؟ اینقدر سخته که سرتو زیر بالش فرو می بری که صدای ترکیدن بغضت رو کسی نشنوه ... اینقد سخته که بعضی وقتا دستاتو واسه خفه کردن صدات مشت میکنی اونقد که از فشار ناخنات به کف دستتات حس میکنی دارن آتیش میگیرن اینقد سخته که سوزش قلبتو احساس میکنی ... کی تا حالا این حس رو داشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقد سخته که یه غم به اندازه ی دنیا رو دلت سنگینی میکنه ... این بود آخرین درد و دل [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:32 ] [ شيما ]
سلام امیدوارم خوب باشین سال نو مبارک میخواستم عکس بذارم دیدم به حال و روز من و این متن نمی خوره آخه عید وقتی میاد که دله آدمم شاد باشه نه اینکه تظاهر به شاد بودن کنه هرچی غم و خسته ی دنیاست بریزه رو سرت و موقع سال تحویل فقط بغض کنی همون روز اولی از شدتش بغضی که گلو فشار میده به هق هق بیفتی فکر میکردم عید بیاد همه چی عوض میشه ولی انکار نه خبری نیست بهار اومده نه واسه منم هنوز حال و هوای من زمستونیه کی این زمستون تموم بشه خدا میدونه اینجوری عید نمیشه ای خدا ... خوش به حاله بقیه ... روزتون خوش [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:32 ] [ شيما ]
"تنهایی" رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند طعم توفيق را مي چشاند و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
**دکتر شریعتی** [ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 23:30 ] [ شيما ]
حال سال های متمادی میگذرد که من رشد یافتم.به بلوغ
جسمی و روحی رسیدم.اما باز هم چیزهایی در درون من نقش بسته است که جدایی
ندارد و تا اید با من است.هنوز خط زیبایی ندارم.هنوز روزهایم به
بیدقتی و بی کاری میگذرد.خاطراتی تلخ دارم که هیچ شراب شیرینی آنرا
نمیزداید.شايد هنوز چشم هایم ضعیف است و نمیتوانم دنیا را آن طور که هست ببینم
... اما گذشت زمان رعشه بر انگشتانم نهاده و سیاهی هایی در روز
تاریک قلبم گذاشته.افسوس می خورم که چرا نتوانستم آن طور که باید
باشم؟!چرا؟!خواستنی هایم نخواستنی شد.چرا آتش هایی که در کودکی سوزاندم
هنوز خاکسترش بر بالینم نشسته است...هنوز روزها گام نهادن به مدرسه را در
خاطر میگذرانم و نمیدانم چرا اشتیاقی که در تحصیل برای من بود امروز کشته
شده و بی اهمیتی جای آنرا احتساب کرده.چرا قرص های گچین به جای آرامش
بخشیدن به من گونه ی سرخم را سپید کرده.طفلی بودم که در رویاهای شیرینش
میزست اما اکنون نوجوانی هستم که در دنیایش مرده است.کاش میتوانستم
رویاهای شیرین را از تلخی افکارم بزدایم.روزهایی که گذراندم و کفش هایی که
پاره کردم ...اما هنوز نتوانستم از رفتن بایستم.اشکهایی که ریختم و
نتوانستم دلیلیش را به خاطر بسپارم.مزاح هایی که کردم که در جدیت تمام غرق
بودونتوانست برای نجات خویش فریاد کشد.چشمهایی که به آنها خیره می شد و بر
حسب تساحب ، دست درازی میکردم اما در لحظه ای به تیغ هایی مبدل میشد که
دستم را به خون می کشید.انسان هایی که به من عشق میورزیدند اما در گرداب
بی توجهی گم گشتند.روزهایی که صرف یادگیری کردم اما ثانیه ای برای آموزش
نگذاشتم.همیشه از تاریکی گریزان بودم غافل آنکه در تاریکی افکارم پناه
گرفته ام و رهایی از بند رستمش را میخواهد با بازوان آهنینو اما من ؟!
این سال هایی بی ثمر نگذشت.دوستهایی پیدا کردم که محزونشان کردم و دشمنانی یافتم که خشنود گشتند.راهی که به اشتباه رفتم بسیار طولانی تر از تصور است که بتوانم دوباره بازگردم.هنوز روزهایم را فقط به شب میسپارم.هنوز هیچ تغییری نکرده ام.هنوز بهاری که به استقبال می آید، به خانه دلم دخول نمیکند بلکه رهگذری است که از حفره های دیوار خیره خیره نگاه میکند و با چشمانی نا امید میگذرد. [ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 17:18 ] [ شيما ]
How can I decide what's right چطور تصمیم بگیرم که کدوم کار درسته When you're clouding up my mind? وقتی که تو ذهنم را آشفته می کنی I can't win your losing fight All the time. من که نمیتونم همیشه بازی باخته تورو ببرم Not gonna ever own what's mine حتی نمیخوام چیزی که مال خودم هست رو مال خودم کنم When you're always taking sides وقتی که تو همیشه حق رو به خودت میدی But you won't take away my pride. ولی تو هیچ وقت غرور من رو زیر پا نمیذاری No, not this time. نه نه این دفعه Not this time. نه این دفعه How did we get here? چطور شد که به اینجا رسیدیم When I used to know you so well. وقتی که من تورو به خوبی میشناختم But how did we get here? ولی چطور به اینجا رسیدیم Well, I think I know. خب، فکر کنم خودم بدونم چطور The truth is hiding in your eyes حقیقت تو چشمات پنهان شده And it's hanging on your tongue. و نوک زبونته Just boiling in my blood. حقیقت داره تو خونم میجوشه But you think that I can't see ولی تو فکر می کنی که من نمیبینم What kind of man that you are, که تو چه جور مردی هستی If you're a man at all. اگه واقعا مرد بودی Well, I will figure this one out On my own. خب،خودم بهش پی می بردک (I'm screaming, "I love you so.") دارم فریاد می زنم"عاشقتم" On my own. (My thoughts you can't decode) نمیتونی فکرم رو بخونی How did we get here? چطور شد که به اینجا رسیدیم When I used to know you so well. وقتی که من تورو به خوبی میشناختم But how did we get here? ولی چطور به اینجا رسیدیم Well, I think I know. خب، فکر کنم خودم بدونم چطور Do you see what we've done? میبینی چیکار کردیم We've gone and made such fools رفتیم و این کارای احمقانه رو انجام دادیم Of ourselves. با دست خودمون Do you see what we've done? میبینی چیکار کردیم We've gone and made such fools رفتیم و این کارای احمقانه رو انجام دادیم Of ourselves. با دست خودمون Yeah.Yeah. How did we get here? چطور شد که به اینجا رسیدیم When I used to know you so well, yeah, yeah. وقتی که من تورو به خوبی میشناختم How did we get here? چطور شد که به اینجا رسیدیم Well, I used to know you so well. وقتی که من تورو به خوبی میشناختم I think I know. فکر کنم بدونم I think I know. فکر کنم بدونم There is something I see in you. چیزی رو در درونت می بینم It might kill me. که ممکنه منو به کشتن بده I want it to be true. ولی میخوام حقیقت داشته باشه [ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 15:4 ] [ شيما ]
همه ما یک روز شاهزاده بودیم
سرزمینی نداشتیم فقط شاهزاده بودنمون مهم بود وقتی شاهزاده بودیم زندگی زیبا بود و خودمون هم زیبا بودیم چون شاهزاده بودیم...آخه شاهزاده و زشتی؟ هر چیز سختی برای یک شاهزاده آسونتره هرچیزی رو که دوست داشتیم بهمون می دادنش هرچیزی رو که دوست نداشتیم اصلا وجود نداشت بودنمون مهم بود فکرامون احساساتمون آینده مون ... کسی مقایسه مون نمی کرد کسی باهامون رقابت نمی کرد کسی جامونو نمی گرفت... تا اینکه یک روز نوبت شاهزادگی ما تموم شد...ما نمی دونستیم شاهزاده بودن نوبتیه... نوبت شاهزاده های جدید شد و ما چون دیگه شاهزاده نبودیم خدا فرستادمون اینجا اولش نمی دونستیم اما به مرور معنای شاهزاده نبودن رو فهمیدیم معنای مقایسه شدن رو معنای رقابت کردن معنای تحقیر شدن معنای حق داشتن و پیروز نشدن معنای زور و زرنگ بودن رو فهمیدیم اینکه بودنمون معمولیه اینکه اگر نباشیم مثل ما خیلی ها هستند ما که همه یک روز شاهزاده بودیم، الان بعضی هامون خاصیم و خیلی هامون عام بعضی هامون مهمیم و خیلی هامون بی ارزش هممون معمولی هستیم ولی بعضی هامون که زرنگ ترند تونستند مثل شاهزاده ها باشند البته اسم خودشون رو چیز های دیگه ای گذاشتند چون قرار نبود کسی شاهزاده باشه... ما به مرور اینو فهمیدیم که باید شاهزاده بودنمون رو فراموش کنیم تا بتونیم معمولی باشیم خیلی هامون باورمون شد که دنیا همیشه همین قدر بوده و ما همیشه همین شکلی بودیم و ما باید هی معمولی و معمولی تر باشیم... و اینطوری زمان گذشت... چیزی که هست یک روزی هم شاهزاده نبودن تموم میشه همه ما نوبتمون که بشه برمیگردیم پیش خدا تا دوباره شاهزاده بشیم مدت هاست این قاعده بازیه نمی دونم چرا خدا این بازی رو تموم نمی کنه چرا شاهزاده ها رو وادار می کنه انسان باشند شاید نمی دونه انسان بودن و معمولی بودن و مهم نبودن چقدر سخته نمی دونه حق چیزی رو نداشتن چقدر سخته
همه ی ما یک روز شاهزاده بودیم...یک روز هم معمولی شدیم یک روز هم دوباره شاهزاده می شیم... شاهزاده هایی که همه به یک اندازه معمولی اند کسی بیشتر ازبقیه معمولی یا کمتر از بقیه شاهزاده نیست
نمی دونم... شاید اون روزی که برگشتم از خدا بپرسم واقعا این شاهزاده بودن و این نبودن شاهزاده چه دردی از کسی دوا کرد؟!!!!...
[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 12:35 ] [ شيما ]
2. در
حمام هيچگاه مستقيما زير دوش آب گرم نفس نکشيد. کلر يک قاتل تدريجي
است. خوب گوش داديد [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 12:25 ] [ شيما ]
پدرم همیشه میگوید " این
خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی
خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛
پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ
دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم. این بود انشای من. [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 12:6 ] [ شيما ]
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
ای دل من، گرچه در این روزگار
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم عید همگی مبارک باشه دوستان ایشالا تو سال جدید به همه ی آرزوهای خوبتون برسین.... [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 12:3 ] [ شيما ]
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مردبه سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا میتوانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب
به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد
صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان
صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را
به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را
ترک کرد.چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .راهبان
صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر
کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ،
شنید.صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این
را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:47 ] [ شيما ]
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای
تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای
بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن
در دوره ها بگیرند، چک شد. "- ما
باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این
اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت : مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت : " – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم." مامور CIA نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند: - ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش " مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت: " – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،" کارمند CIA پاسخ داد: "- نه! همسرت را بردار و به خانه برو." حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند: ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است .. این اسلحه را بگیر و او را بکش." او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت.. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او گفت: شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است.من مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد! [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:47 ] [ شيما ]
۱.یه notepad توی کامپیوترتون ایجاد کنید و متن زیر رو توش کپی پیست کنین CreateObject("SAPI.SpVoice").Speak"I love you" ۲.notepad ایجاد شده رو با این اسم سیو کنین computer_sex.vbs ۳.حالا notepad رو اجرا کنین اگه صدايه زن بود كه خانومه
اگه صداي مرد بود اقايه ماله من مرد بود [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:34 ] [ شيما ]
-خارج جایی است که آدم ها در آن ایدز دارند
! -مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند ! -در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!! -کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است ! -تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است ! -خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!! -مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند:ها آریو … !!! -اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم ! -ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی ! -اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید ! و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!! آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!! -در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند ! خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند ! -در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است ! -خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!! اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان ! -خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی ! آنها وقتی جنگ جهانی می کردند همه چیزشان سهمیه بندی بود ! ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم! -آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند ! -خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست ! -خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر ۴ تا زن میشود یک مرد !!! -ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!! -البته او قبل از فیوز یک (پ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا ! آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است ! -آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند، در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد ! -خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را ! ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست ! -ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!! و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند ! -آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ، در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند! -آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمی گذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ، نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها! -ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم! -فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ، ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد! در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است ! -آن ها بس که سوسول هستند هر ۴ سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ، ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود! -ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ، تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر! اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند ! ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است ! [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:33 ] [ شيما ]
نماد عشق یک قلب است. اما نماد
عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را
بداند.در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا
پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی
در معبد کوه المپ دعوت کرده بود. دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود! خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد. هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند. به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد. بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند. در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد. عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند. [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:32 ] [ شيما ]
1- ضد سکته
قلبی شانس سکته قلبی در کسانی که آبجو می نوشند بین 40 تا 60 درصد کمتر از کسانی است که لب به آبجو نمی زنند. نوشیدن نیم لیتر آبجو در روز میانگین این تحقیق می باشد. 2- ضد لخته شدن خون مواد سازنده آبجو از شما در مقابل لخته شدن خون محافظت می کنند. 3- ضد فشار خون نتیجه آخرین تحقیقات محققین هلندی و دانشگاه هاوارد ثابت می کند که نوشیدن مقدار کم آبجو فشار خون شما را تحت کنترل نگاه می دارد. 4- ضد دیابت نوشیدن آبجو می تواند از دیابت جلوگیری کند. آبجو خورها بندرت دچار مرض قند می شوند... 5- دوای حافظه آبجو می تواند حافظه را تقویت کند، کسانی که آبجو می نوشند، کمتر به بیماری آلزایمر مبتلا می شوند... 6- محافظ استخوان آبجو تاثیر مثبت در استحکام استخوان ها داشته و از پوکی استخوان جلوگیری می کند. 7- طولانی کننده عمر کسی که یک تا دو گیلاس آبجو در روز می نوشد، عمر طولانی تری خواهد داشت. 8- ضد اسهال اسید و میکروب های آبجو مانع از فعالیت میکروب های بوجود آورنده دل پیجه و اسهال می شوند. 9- ضد استرس محققین دانشگاه مونترال تائید کرده اند که چند گیلاس آبجو در روز فشار ناشی از کار و مشکلات روزانه را سبک می کند. کسانی که آبجو نمی نوشند بسیار بیشتر دچار استرس هستند. 10- ضد سنگ کلیه و مثانه محققین فنلاندی مدعی هستند که منیزیم آبجو شانس ابتلا به سنک کلیه را تا 40 درصد کاهش می دهد. 11- داروی بی خوابی یک گیلاس آبجو در شب می تواند به جای قرض خواب آور عمل نماید. 12- ضد سرطان در آبجو عناصری وجود دارند که می توانند در رشد تومورهای سرطانی مانع ایجاد کنند. 13- آبجو، دوست پوست بعضی از ویتامین های آبجو از پوست محافظت کرده و برای سلامت آن مفید می باشند. آبجو پوست شما را شفاف و قابل انعطاف تر می کند. 14- ضد سرماخوردگی کسانی که آبجو گرم می نوشند دیرتر سرما می خورند. نوشیدن آبجوی گرم به جریان خون و نحوه تنفس کمک می کند.. 15- مفید برای خانم های حامله کمبود (Folic Acid) می تواند باعث زایمان زودرس و نارسایی های جنینی بشود. یک لیتر آبجو بیشتر از حد نیاز بدن ، آن مواد را تامین می کند. 16- شربت اشتها گازکربنیک و ويتامين های ب کمپلکس آبجو باعث تحریک اشتها می شوند. 17- دوای ترش کردن معده مصرف یک لیتر و نیم آبجو در هفته سدی در مقابل باکتری هایی است که باعث ترش کردن معده می شوند. 8- دافع تشنگی مواد آبجو کمک می کنند که تشنگی شما بهتر و سریعتر از نوشیدن آب رفع شود. 19- کلید لاغری تحقیقات نشان می دهد، مردمی که یا اعتدال آبجو می نوشند، به نسبت کسانی که نمی نوشند کمتر دچار اضافه وزن می شوند. یک گیلاس آبجو کالری کمتری هم به نسبت یک گیلاس آب میوه دارد. 20- زیبا کننده مو مواد معدنی و ویتامین های آبجو از مو محافطت کرده و در زیبایی آن تاثیر می گذارند. نکته ها: - از بین تمام ماء الشعیر های موجود در بازار، بهترین آنها او نوع بدون طعم و ساده میباشد. - موارد گفته شده بالا دستورالعمل درمان یا جایگزینی برای توصیه های پزشک شما نیست و صرفا مطالبی عمومی است. لذا در صورت احساس مشکل خاصی حتما با پزشک خود مشورت کنید. [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:31 ] [ شيما ]
ای بهار
ای میهمان دیر آینده کم کمک این خانه آماده است تک درخت خانه ی همسایه ی ما هم برگ های تازه ای داده است [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:29 ] [ شيما ]
به زودی می اپیم [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 12:6 ] [ شيما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||